خاطره
میخواستیم بریم حسینیه
جلسه داشتیم باید زود میرسیدیم اخه دیر شده بود تو راه که بودیم راننده ی تاکسی دختر پسری را دید
گفت :اینها رو ببین خجالت نمیکشند تو خیابون راه میرن اخه شما نا محرمید خلاصه شروع به فحش و غیبت کرد و مستقیم رفت سر بحث ولایت امیر المومنین (ع) و حضرت زهرا (ص) که این خصلت ها را نمیپذیرند واینگوه بودن آنگونه
من و دوستم ساکت بودیم که ناگهان صدای آهنگی از باندهایش آمد صدا که چه عرض بکنم انکر الصوات بود
من با شدت گفتم شما که از ولایت حرف میزنید چرا آهنگ(رپ) گوش میدید گفت که ما جوونیم اینها نیاز ماست چرا شما رو شستشوی مغزی دادن
ببخشید نباید به حرف اینها گوش بدید جوونیتون تلف میشه و از این حرف هایی که غربیا میزنند
منم در جواب گفت:آقا جان حرام است
گفت کی گفته گفتم قرآن مگه نگفته از قول زور بپرهیزید این ها هم قول زورند
ساکت شد ولی قبول نکرد
خلاصه آدم ها آن چیزی رو که به مزاجشون نمی خوره انکار میکنن ولو اینکه حق باشه