خاطره

من و دوستم سوار تاکسی شدیم

میخواستیم بریم حسینیه

جلسه داشتیم باید زود میرسیدیم اخه دیر شده بود تو راه که بودیم راننده ی تاکسی دختر پسری را دید

گفت :اینها رو ببین خجالت نمیکشند تو خیابون راه میرن اخه شما نا محرمید خلاصه شروع به فحش و غیبت کرد و مستقیم رفت سر بحث ولایت امیر المومنین (ع) و حضرت زهرا (ص) که این خصلت ها را نمیپذیرند واینگوه بودن آنگونه

من و دوستم ساکت بودیم که ناگهان صدای آهنگی از باندهایش آمد صدا که چه عرض بکنم انکر الصوات بود

من با شدت گفتم شما که از ولایت حرف میزنید چرا آهنگ(رپ) گوش میدید گفت که ما جوونیم اینها نیاز ماست چرا شما رو شستشوی مغزی دادن

ببخشید نباید به حرف اینها گوش بدید جوونیتون تلف میشه و از این حرف هایی که غربیا میزنند

منم در جواب گفت:آقا جان حرام است

گفت کی گفته گفتم قرآن مگه نگفته از قول زور بپرهیزید این ها هم قول زورند

ساکت شد ولی قبول نکرد

خلاصه آدم ها آن چیزی رو که به مزاجشون نمی خوره انکار میکنن ولو اینکه حق باشه

آقام

آب هست تشنگی نیست

و

یا

بد دردی است این بی دردی

درد

دیگران را مورد تمسخر قرار

می داد

برای تحمل دردهای خودش

کابوس

برای تحمل کابوسی به نام زندگی

باید با خدا بودن را تجربه کنیم

یاد

چی میشه خدا امروز وقت نکنه ما را ما رو یاد کنه؟

چون ما دیروز وقت نکردیم به یادش باشیم

قیمت

خدا را به قیمت دنیا صد بار

فروختیم

غافل از آنکه دنیا را خدا ساخته

لحظه ها

چه زود یادمان میرود که زندگی

همان لحظه هایست که زود سپری کردنش

را آرزو میگردیم

خراب

دیروزمان را خراب کردیم برای امروز

امروزمان را خراب کردیم برای فردا

فردایمان را خراب کردیم برای امروز

و آخر هیچ حاصل نکردیم از زندگی که به پایان خواهد رسید

باور

باور هاست که ایمان را

می سازد نه ایمان باورها رو

مبارزه

سوال کردند آن مبارزه بزرگتر و صحنه ی خونین تر چیست؟

گفت:آن صحنه صحنه ی میارزه با نفس اماره است